در حال بارگذاری ...
  • نگاهی به فراموشی اثر منتخب بیست هشتمین جشنواره تئاتر استانی

    در رثای فراموشی

    ناصر قائدی؛ می گویند شدت دردی که یک نوزاد هنگام تولد می‌کشد به قدری زیاد است که ترجیح می دهد آن را فراموش کند وگرنه این درد او را خواهد کشت.(نقل به مضمون)
    رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها(رضا قاسمی)
    فراموش می کنم پس هستم .نمایش فراموشی روایت زندگی زن و مردی است از طبقه هنرمند زن نویسنده رمانهای جنایی است و مرد خواننده پاپ و با تبع آن پر طرفدار.در لایه های سطحی متن این دو زوج خوشبخت به نظر می رسند اما هر آنچه روایت نمایش پیش می رود پرده از عمق فاجعه برداشته می شود.نویسنده فضای دراماتیک هوشمندانه ای را طراحی کرده است فضایی که شبیه فیلمهای نوآر کلاسیک سینماست یک فضای جنایت زده سیاه.دیالوگها بیشتر از اینکه متکی بر گفتگو باشند عمل دراماتیک را در خود نهفته دارند.فضای کلی حاکم بر متن نمایشنامه مینی مالیستی است و به شدت در گیر کننده.
    اطلاعات قطره چکانی و متناقضی هم که از طرف دو کاراکتر زن و مرد نمایشنامه ارائه می شود شدیدا کمک می کند به ایجاد یک فضای هیستریک.
    اما شاید از اسم کار هم وام گرفت و این سوال را مطرح کرد که فراموشی چه چیز چه کس و اساسا چرا؟!این فراموشی بسان رهایی از درد است درد کشتن زنی با چشمهای سبز یا برای فراموش کردن آنچه که مرد با آن خاطرات نوستالژیک دارد؟!یا برای فراموشی گذشته روان پریش زن؟!جایی که او فرقی بین امر واقع و امر مخیل قائل نیست؟
    متن در چرخش بین این محورها شکل می گیرد و هوشمندانه با  دور تسلسل پایان می پذیرد.گویی هیچ چیز قطعی نیست و نمی خواهد پاسخ بدهد آن چیز که اتفاق افتاده ذهنیات زن است برای نوشتن متن جدیدش یا آن چیزی است که در واقعیت اتفاق افتاده و زن روایتگر امر واقع است؟
    چنین رویکرد نسبی گرایانه و سوال برانگیز نسبت به واقعیت اساسا چیستی آن را به چالش می کشد و بیش از هر چیز نهیب می زند که واقعیت چیست؟!و چرا باید فراموش کرد؟!انگار دردی منجر به مرگ در واقعیت کشف و به ظهور رسیدن هست که اگر فراموش نکنیم با مرگ مواجهه خواهیم شد مانند تمثیل قاسمی در ابتدای نوشتار حاضر.
    اما در مورد اجرا باید اذعان داشت سطح اجرا نسبت به متن ضعیف تر است.هر چند با اجرایی به نسبت شسته و رفته مواجهیم.اما سایه قوی متن بر اجرا حاکم است و به هر دلیلی کارگردان از این سایه بیرون نمی آید.نحوه بازی ها هم بیشتر از آنکه هیستریک باشد رئال است و همین طور طراحی صحنه در اصل کارگردان خوانشی را از متن بر گزیده است که کمی آن را ازفضای کلی تیره وسرد  متن دور کند انتخاب طراحی فضای داخلی یک آپارتمان و تعویض کم نور، همه گویا همین امر است.تنها انتخاب دوگانه سیاه و سفید کمی به این فضای روان نژدانه کمک کرده است.بازی ها هم خصوصا در مورد بازیگر زن نتوانسته اند این فضای هیستریک را به خوبی نمایان کنند.به نظرم یک نوع بازی های هیستریک تر فضای صحنه خالی تر و المانی بیشتر کمک می کند به فحوای کلی متن.
    در پایان بازگشت دوباره داریوش ربیعی پس از بیش از بیست سال به تئاتر استان توسط گروه اجرایی و در راس آن سعید جوانبخت و همسرش ملیحه سلیمانی غنیمتی است که باید قدر آن را دانست.

     




    نظرات کاربران